|
با تو هستم بشنو ای ماه دل ارام با تو هستم
ای که جان و دل ز من بردی به یغما با تو هستم ای امید این دل شیدای رسوا با تو هستم ای که هر جا با منی پیدا و پنهان با تو هستم با خیال توست هستم با وجود توست بودم نیست خالی یک سر مو از تو ذرات وجودم + نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 3:35 بعد از ظهر توسط محدثه |
کی میگه خیالی نیست کی میگه جات خالی نیست هر کی میگه خیالی نیست دروغ میگه خیالیه هر کی میگه جات خالی نیست دروغ میگه جات خالیه خیلی هم خیالیه خیلی هم جات خالیه باتو می مونم بی تو میمیرم اتیش میگیرم + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 10:6 قبل از ظهر توسط محدثه |
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 9:29 قبل از ظهر توسط محدثه
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت
هر کسی غصه ی انچه می کرد نداشت چشمه ی سادگی از لطف زمین می جوشید خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 5:57 بعد از ظهر توسط محدثه |
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 9:46 بعد از ظهر توسط محدثه |
امروز که محتاج توام جای تو خالیست فرداکه بیایی به سراغم نفسی نیست + نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 12:34 بعد از ظهر توسط محدثه |
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 12:29 بعد از ظهر توسط محدثه |
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی برام نمونده می میرم برات + نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 7:47 بعد از ظهر توسط محدثه |
دیدار به قیامت همه تو یک ضیافت
تو دادگاه عدالت دیدنیه قیافت
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 9:58 قبل از ظهر توسط محدثه |
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 9:27 بعد از ظهر توسط محدثه
ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم
واسه تو یه عمر اسیر کنج این خونه بودیم ماکه رفتیم تو بمون با هر کی که دوست داری با او نی که پنهونی سر روی شونش می ذاری ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود قصه ی چشمای تو واسه ما تکراری نبود ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود ما که رفتیم تو برو دل بده دست دیگری به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری ما که رفتیم تو بشین زیر نگاه عاشقش ارزوم اینه تلف نشه دقایقش ما که رفتیم تو برو دنبال طالع خودت ببینم سال دیگه کی میاد تولدت؟ ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی لااقل می اومدی پیشم واسه خداحافظی
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 8:10 بعد از ظهر توسط محدثه |
به وبلاگ من خوش امدید یاد بگذشته به دل ماندو دریغ نیست یاری که مرا یاری کند دیده ام خیره به ره ماندو نداد نامه ای تا دل من شاد کند خود ندانم چه خطایی کردم که ز من رشته ی الفت بگسست در دلش جائی اگر بود مرا پس چرا دیده ز دیده ام بست هر کجا می گنرم باز هم اوست که به چشمان ترم خیره شده درد عشق است که با حسرت سوز بر دل پر شررم چیره شده گفتم از دیده چو دورش سازم بی گمان زودتر از دل برود مرگ باید مرا در یابد ور نه دردی است که مشکل برود می کشاندم چو در اغوش به مهر پرسم از خود چه شد اغوشش چه شد ان اتش سوزنده که بود شعله ور در نفس خاموشش شعر گفتم که ز دل بر دارم بار سنگین غم عشقش را شعر خود جلوه ای از رویش شد با که گویم ستم عشقش را در ببندیدو بگویید که من جز از او از مهم کس بگسستم کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست فاش گویید که عاشق هستم قاصدی امد اگر امد از ره دور زود بپرسید که پیغام از کیست گر از او نیست بگویید ان زن دیرگاهیست در این منزل نیست + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 7:31 بعد از ظهر توسط محدثه |
|